261. حس خوبی ندارم ...
دیروز یه کامنت داشتم که برام نویسنده ش آشناس و حتی حدس هم میزنم کیه! لحن بدی داشت ... دوست ندارم همچین برخوردایی رو ... چرا ما یاد نمیگیریم به هم و اعتقادات هم احترام بذاریم؟؟؟ چجوری انتظار داریم دیگران بهمون احترام بذارن اونوقت؟؟؟
چرا نمیتونیم اینو یاد بگیریم که اگه تو از من خوشت نمیاد خوب دیگه نیا اینجا!!! اصراری برای اینکه کسی بیاد اینجا رو بخونه ندارم بخدا! من کل نوشته هام برای دخترمه ... برای اینکه سختمه تو دفتر بنویسم و دوست دارم در آینده بدونه روزام خوب و بد چجوری میگذشت ... فکر نمیکنم توقع زیادی باشه که از خواننده ی وبلاگم داشته باشم ... اگه خوشت نمیاد از من و وبلاگم نیا اینجا رو بخون!
اصلا بحث اهمیت دادن به اون شخص نیست ولی برام سنگین تموم شده ... اگه اسم واقعیش رو نوشته بود برام مهم نبود ولی اینکه از روی آی پی ش بفهمم کیه برام سنگین بود! چون درکل خودم رو با کسی درگیر نمیکنم ... همیشه خودمو کنار میکشم ... الان هم میخواستم این وبلاگ رو بیخیال بشم و درش رو تخته کنم -نه صرفا بخاطر اون کامنت ... انقدرا بچه نیستم - خیلی وقت بود تو فکرش بودم ادرس وبلاگم رو عوض کنم و خصوصی باشه ... ولی نی نی وبلاگ این قابلیت رو نداره ... بعدم دیدم وبلاگم رو دوست دارم ... کلی روزای خوب و بد داشتم باهاش ... پس لطف کن و منو راحت بذار ممنون میشم :)
همین!


261. حس خوبی ندارم ...
